تبليغاتX
>>> جمهوریت <<< -
وبلاگ انجمن جمهوریخواه دانشجویان دانشگاه تهران

 

آخرین اخبار از جبهه متحد دانشجویی - جبهه دموکراتیک ایران

(گروه حشمت الله طبرزدی و محمدی ها )

 

بینا داراب زند آزاد شد

بینا داراب زند، فعال سیاسی و عضو حزب دموکرات ایران پس از تحمل 2 سال حبس لحظاتی پیش از زندان اوین آزادشد. بینا داراب زند که در جریان تحصن خانواده های زندانیان سیاسی در 27 مرداد ماه 1383 در مقابل دفتر سازمان ملل همراه با سایر شرکت کنندگان در تجمع بازداشت شده بود، ابتدا از سوی شعبه 26 دادگاه انقلاب تهران به 5/3 زندان و تحمل 50 ضربه شلاق محکوم شد اما این حکم در شعبه ی تشخیص دیوان عالی به 2 سال زندان کاهش یافت.
بینا داراب زند پس از بازداشت به مدت چند ماه در سلول انفرادی بند 209 وزارت اطلاعات به سر برد و پس از آن به زندان رجایی شهر کرج تبعید شد. وی سپس مجددا به زندان اوین انتقال یافته و مدت باقی مانده از حبس خود را در بند 350 زندان اوین گذراند.
داراب زند در طول دوران حبس خود دو تن از همرزمان و همبندان خود را در زندان از دست داد. ابتدا "حجت زمانی" زندانی سیاسی مجاهد که برای چند ماه با بینا داراب زند در بند 1 زندان رجایی شهر به سر برده بود، در این زندان توسط دستگاه حاکم اعدام شد و هفته ی گذشته نیز " اکبر محمدی" دانشجوی زندان دراثر اعتصاب غذا در زندان اوین جان باخت.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر آزادی بینا داراب زند را به خانواده ی محترم ایشان تبریک گفته و خواهان آزادی کلیه زندانیان سیاسی میباشد.
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر

---------------------------------------------------------------------------

انتقال اميد عباسقلي نژاد به بازداشتگاه

اميد عباسقلي نژاد مسئول روابط عمومي جبهه دمكراتيك ايران كه روز جمعه 13 مرداد ماه همراه با گروهي از فعالين سياسي و دانشجويي براي شركت در مراسم يادبود شادروان اكبر محمدي در پليس راه آمل بازداشت شده بود به بازداشتگاه 209 وزارت اطلاعات در زندان اوين منتقل شده است.

همسر اين زنداني سياسي امروز صبح با مراجعه به معاونت امنيت دادستاني تهران آگاه شد كه همسرش در بازداشتگاه 209 در اوين تحت بازجويي قرار دارد.

مقامات دادستاني به همسر اين فعال سياسي گفته اند عباسقلي نژاد اعلاميه اي به همراه داشته و به همين خاطر در در مسير شهر آمل توسط ماموران وزارت اطلاعات بازداشت شده است.

به همسر اميد عباسقلي نژاد گفته شده 15 روز ديگر براي ملاقات با همسرش به زندان اوين مراجعه كند.
همسر اين زنداني سياسي مي گويد مقامات دادستاني تلويحا به او گفته اند براي آزادي اميد عباسقلي نژاد 20 ميليون تومان وثيقه تعيين شده است.

 

-----------------

آنك اين جنازه، به ياد اكبر محمدی

نعشی كه روی دست ما و آنها مانده بود، در روستايی در بين دريا و جنگل در دل خاك پنهان شد. نعشی كه با خود سخن‌ها داشت بخصوص برای آنها كه سخن زندگان را نمی‌شنوند.
صدای اكبر محمدی تا آن هنگام كه روح در كالبدش بود، شنيده نشد، اما فرياد پيكر بی‌جان او را نمی‌توان خاموش كرد حتی اگر شبانه و دور از چشم دوستان و نزديكانش به دل خاك سپرده شود.
دوست عزيزم بهنود نوشته است اكبر راديكال بود و مگر راديكال بودن جرم است كه سزای آن حكم مرگ و سپس پانزده سال زندان باشد؟ اما من كه چند ماهی را با او همبند بودم می‌گويم اكبر محمدی بدان مفهومی كه ما از راديكاليسم مراد می‌كنيم، راديكال نبود. او جوان مظلوم و ستم ديده‌ای بود كه بيداد رفته بر خويش و برادر و دوستانش را فرياد می‌كرد و گوش شنوايی نمی‌يافت.
اكبر نمونه يك ستمديده بی‌پناه و فراموش شده بود، ستمديده‌ای كه حتی اعتصاب غذای او در رسانه‌های ايران بازتابی نداشت. مظلومی كه بارها و بارها فرياد زد: به چه جرمی زندانی‌ام؟ در كدام دادگاه صالح محاكمه شده‌ام؟ با حضور كدام هيئت منصفه؟

بچه‌های ماجرای كوی دانشگاه به راستی قربانی بيدادی شدند كه هر كس در اعتراض به آن ناسزا نيز بگويد، محق است و اين حقی است كه خداوند برای بشر قرار داده است. ستم كشيده‌ای كه همه درها به رويش بسته است جز ناسزا چاره‌ای ندارد و اكبر گاه از سر خشم و درد ناسزا می‌گفت كه البته عين سزا بود.
اما چه كسی صدای او را شنيد؟ چه دری به روی او گشوده شد؟ چه كسی به او پناه داد؟
من مطمئنم اكبر به قصد مرگ اعتصاب غذا كرد تا جامه دروغ و نيرنگ و ريا را بدرد و با نعش خويش سخن بگويد.

آنان كه باعث مرگ او شدند، باز هم نمی‌خواهند سخنش را بشنوند. اگر می‌خواستند بشنوند اجازه می‌دادند تا پيكر او بر روی دست‌های خانواده و دوستانش تشييع شود، می‌گذاشتند تا مجلس ترحيمی بر پا شود. مسئوليت مرگ او را می‌پذيرفتند. به رنج طولانی برادر و دوستان او پايان می‌دادند. اما ای دريغ كه در جامعه ما از دين، لقلقه زبانی مانده است و از انسانيت، رياكاری بی‌شرمانه‌ای كه بر كشتگان آن سوی مرزها ناله می‌كند اما بر كشته فرزندان ميهن چنان سرد و بی‌‌رحم است كه تشييع پيكری را نيز تاب نمی‌آورد.

واه كه نظامی بدان پايه از ادعا در صلابت خويش، از تشييع جنازه‌ جوانی به هراس افتاده است، اما اگر قرار به هراس باشد از مرگ اكبر محمدی بايد هراسيد زيرا مرگ اكبر نشانه آن است كه زندگی در ايران برای عده‌ای تحمل ناپذير شده است و مرگ بر اين زندگی ترجيح دارد. اگر حكومت اين نكته را باور نكند و به فشارهای خود بر آنان كه ستم بسيار ديده‌اند، ادامه دهد، خواهد ديد كه نعش در پی نعش روی دستش خواهد افتاد و آنگاه دفن پنهانی و شبانه همه آنها در روستايی متروك ممكن نخواهد بود.
نعش اكبر محمدی از دل شاليزار آن روستای ناشناخته تا ابد جنگل و دريا را بانگ خواهد زد و هر وقت و بی‌وقت خواهد گفت: آی آدمها! در اين گوشه از خاك جوان ستمديده‌ای خفته است كه برای احقاق حق خويش، راه مرگ را برگزيد، اما سزای دادخواهی او اين شد كه نيمه شبی بی حضور عزيران خود، غريب و بی‌كس چهره در نقاب خاك فرو كشد.

نوشته شده توسط جمهوریخواه در ساعت 18:57 | لینک  |