جمهوریت...((بر علیه ارتجاع سرخ و سیاه))............
آخرین اخبار از احکام کمیته انظباطی دانشگاه تهران: زینب پیغمبر زاده به 2ترم محرومیت تحصیلی قطعی محکوم شد
بدنبال مذاکرات دانشجویان با مسولین دانشگاه و انعکاس گسترده اخبار احکام انظباطی 54 فعال دانشجویی (پیرامون حوادث خردادماه) سرانجام کمیته انظباطی پس از 2ماه بلاتکلیفی دانشجویان همه احکام (بجز حکم پیغمبرزاده) را در مرحله تجدیدنظر با 1 درجه تخفیف, قطعی نمود. بدین ترتیب رضاقاضی نوری,مجتبی بیات,جولان فرهادی,فریدهاشمی به 1ترم محرومیت تحصیلی قطعی وحسین جاودانی(2ترم)احمدعشقیار,شاهورستگاری,میلادعزیزی, بهنام سپرمند,عیسی عادلی,فرهادقربان زاده به 1ترم محرومیت تحصیلی تعلیقی و بقیه 54 تن به توبیخ کتبی محکوم شدند.این درحالی بود که میلیشای سرخ دانشگاه علی رغم خشن ترین رفتار کمونیست ها در حوادث بهارامسال ازحداقل برخوردها بهرمند شد(!)در همین حال زینب پیغمبرزاده(فعال جنبش زنان و لیبرال دانشکده علوم اجتماعی)که با یکسال محرومیت تحصیلی روبه رو شده همزمان ازدانشگاه تهران به کمیته مرکزی انظباطی وزارت علوم و دیوان عدالت اداری شکایت برد ومنتظر نتیجه نهایی ا ست
نگاهی به حضورفعالان سکولار در 2 مراسم انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی
و نقدی بر انجمن اسلامی دموکراسی خواه تهران
ادامه از صفحه اول
طی یکماه اخیر" انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران" که در تابستان- با اقدامات متعدد علیه فعلان سکولار از طریق مصاحبه با نشریات حکومتی و تصاحب اتاق های انجمن های هنرهای زیبا و روانشناسی و ممنوع ازفعالیت کردن انجمن حقوق و در مجموع حذف فعالان دگر اندیش و سکولار و برگزاری برنامه هایی برای شهدای لبنان و دعوت از خالد مشعل و اجتناب ازهرگونه انتقادی علیه دولت و اخلال و آشوب در تحکیم علامه و زمینه سازی برای فروپاشی آن –خوش خدمتی خود را به حاکمان نشان داده بود برای حفظ وجهه و جذب دانشجویان جدید اقدام به برگزاری 2 مراسم کرد که جو هر دو مراسم بعلت حضورفعلان سکولار چهره ای دیگر بخود گرفت . در این مجال قصد داریم نگاهی به این 2نوع حضور و انتقاد ازاقدامات عده ای از دانشجویان که خود را "انجمن اسلامی دموکراسی خواه تهران" می نامیدند بپردازیم .همه فعالان عرفی گرا و نیزآن عده ای از اصلاح طلبان مذهبی که از مجموعه انجمن تهران طرد شده اند,در انتقاد از این تشکل متفق القول بوده, در غیردموکراتیک بودن واز بین رفتن حق آزادی تشکل فعالان سیاسی عرفی گرا توسط این مجموعه تردیدی به خود راه نمیدهند.اما بی شک بین انتقاد ازبیرون یعنی انتقاد از این انجمن با به رسمیت شناختن آن توسط منتقد, با انتقاد از درون– اینکه عده ای مدعی شوند ما انجمن اسلامی هستیم!- تفاوت وجود دارد! حقیقت اینکه انجمن اسلامی دانشگاه تهران اگرچه مشروعیت دموکراتیک ندارد اما مقبولیت ساختاری دارد! فعالیت های اعضای این انجمن(نسبت به گروهی که خودرا دموکراسی خواه میخوانند) بسیار نزدیک به سابقه و تاریخچه این انجمن است و اگرهم سخنرانانی(از مشارکت, مجاهدین انقلاب, اعتمادملی و ...) به دانشگاه دعوت شوند کاملا در مسیر و مبنای انجمن های اسلامی یعنی "اصلاح طلبی مذهبی" قرار دارد!سال 83 حاضرین دموکراسی خواه در نشست شورای عمومی انجمن دیدند که پیشنهاد تبدیل قرائت "عرفی گرایی" بجای "روشنفکری دینی" که توسط مجتبی بیات طرح شد, چه رای بسیار پایینی آورد!جدا از این بحث قدیمی به این 2مراسم بپردازیم : در مراسمی که با حضور معاونت فرهنگی وزارت علوم (دکترباقر خرمشاد) در دانشکده علوم برگزار شد و همه چیزبا روال عادی پیش رفت و اعضای انجمن اسلامی تهران هم که حضور فعلان سکولار(حتی فعالان چپ)را در مراسم بدون تنش دیدند چند دقیقه ای تریبون را به یکی ازفعالان دانشجویی (پیمان عارف) دادند تا وی در مورد مسائل دانشجویان ستاره دار و برخوردهای سرکوب گرانه اخیر با دانشگاه, بحث کند که شاید چنین سخنانی در مراسمی که انجمن اسلامی تهران برگزار میکردبسیار عجیب نیزمینمود و در پایان هم بدون هیچگونه درگیری مراسم خاتمه یافت . از سوی دیگر روز 18 آبان در دانشکده فنی ,انجمن تهران بمناسبت "روز آزای بیان" مراسمی برگزار کرد . در این مراسم متاسفانه فعالان انجمن دموکراسی خواه (تحت تاثیر گروهی از روشنفکران دینی مدعی انجمن اسلامی) با جمع شدن وسط سالن دست به هیاهو و جنجال زده و با اخلال در نظم مراسم سبب ایجاد درگیری و بلوا شدند تا آنجا که دکترآغاجری از حاضران مراسم که به نظر میرسید همفکر دموکراسی خواهان باشدنیز حتی از این اعمال به اصطلاح "دموکراسی خواهان" ابراز تاسف نمود! سال گذشته نیز میهمان خارجی مراسم16 آذر بخاطر درگیری ها و ضرب و شتم دوگروه مراسم را لحظاتی ترک کرد و در پایان از دموکراسی خواهان انتقاد نمود.ایشان که مرتبا فریاد "تریبون, تریبون" سر میداند,درآن روزصورتی مطلقا غیر مدنی و بدوی از خویش به نمایش گذاردند!(بماندکه در اوج درگیری هاوقتی هم که اعضای انجمن تهران لحظاتی تریبون دادند یکی از روشنفکران دینی به نمایندگی از جمعی متشکل ازاکثریت عرفی گرا به "اشهد ان لا اله الا الله" گفتن و "من مسلمانم" سرودن پرداخت و همان مسائل نخ نما شده ارتباط انجمن با نهاد های امنیتی را طرح کرد!) که در مورد اخیراین توهم همانند توهم انجمن تهران که فکر میکند طیف مقابل با آمریکا درارتباط است(!) کماکان گریبان طرفین را گرفته بود تا آنجا که دموکراسی خواهان با پخش نشریه ای در مراسم با درج مصاحبه علامه با خبرگزاری ایسنا(که کیهان و چندنشریه دیگر بدان استناد کرده بودند)همکاری انجمن تهران با کیهان را مطرح کردند.(بماندکه اگر کسی اندکی شرافت و وجدان در وجودش باشد آن تهمت ها و دروغ ها را علیه قیام اصیل و خودجوش شبانه عده ای از دانشجویان در کوی که عضو هیچ گروهی نبودند, رابر زبان نمیراند) .از سوی دیگر اعضای انجمن تهران هم در طول مراسم بجای خویشتنداری و کاهش تنش با استفاده از نیروهای جنجالی خود نظیر عباسی نژاد به وضعیت دامن زدند!همچنین باید اشاره کردبه جمله مضحک عباسی نژاد که خطاب به حاضرین گفت اینها(دموکراسی خواهان) همان انصار حزب الله هستند که مراسم دکتر سروش را به هم می زدند. حال آنکه پسر سروش خود در جمع مخالفین بود!!!همکاری نامیمون سکولارها و روشنفکران دینی در انجمن دموکراسی خواه کماکان جای نقددارد.اگرچه هردو گروه فکر میکنند برای همدیگر فوائدی دارند. از جمله اینکه روشنفکران دینی به لحاظ کمی و تبلیغات و نشان دادن تمایز با دسته مقابل(که خود میدانند از نظر تئوریک در همان دسته انجمن تهران قرار دارند) به سکولارها محتاجند و سکولارها هم توهماتی چون پایین آوردن هزینه را مطرح میکنند!حال آنکه در این چندساله مشخص شده نهاد های امنیتی به این مسائل توجهی ندارد! (نظیر برخوردهایی که با فرزند یکی از نمایندگان مشارکتی مجلس در میان بازداشتی های خرداد 82شد) بعلاوه گاها (مانند حوادث خرداد85) هزینه ها را سکولارها یک تنه میپردازند(از بیش از 50 احضاری تنها 2تن روشنفکر دینی بوده که آنهم توبیخ کتبی بدون درج در پرونده گرفتند). بنظر میرسد
با دست سرخ اژه ای , زمانی برای رادیکال شدن لمپن ها
« در مکان دیگری از شهرها، نه چندان دور از پل لندن، شما یک ستون مدرن بسیار بلندی که آن را به نام < بنای یاد بود> می نامند، می یابید. این ستون باید یادآور آتش سوزی بزرگ سال ١٦٦٦ لندن باشد. آتش سوزی که درست در نزدیکی این ستون شروع شد، بخش بزرگی از شهر را ویران نمود. این بنا هم چون نشانه ای هستیریک، سمبل یادآوری خاطرات گذشته است.[...] ولی شما چه می توانید بگویید در مورد یکی از ساکنان لندن که امروز برای مثال، باز هم به گونه ای دیوانه وار در برابر بنای مربوط به عزاداری ملکه Elenore می ایستد و به جای آن که با شتاب به کارهای خودش بپردازد، [...] دست به گریه و زاری می زند. یا در موردی دیگر فردی در برابر بنای تخریب شده پدرانش می گرید، در صورتی که شهر مزبور مدت هاست که از خاکستر خود خارج شده و امروز بسیار بیش از گذشته می درخشد.بیماران روانی نژند یا نوروزی ها ، مانند دو شهروند لندنی عجیب و غریب ما رفتار می کنند. ایشان نه تنها خاطرات دردناک گذشته را از مدت ها پیش به یاد می آورند ، بلکه هنوز به طور عاطفی به این خاطرات وابسته اند. آن ها نتوانسته اند خود را از گذشته آزاد کنند و به همین علت از واقعیت و زمان حال غفلت می ورزند . » ـ پنج گفتار در بیان روانکاوی ، زیگموند فروید ، برگردان دکتر فرشاد امانی نیا ـ
آنچه از پس بحث های چند ماه اخیر برمی آید این است که گویا رفقا هنوز باورشان نشده که لنین مرده است . آری رفقا ، لنین مرد ! اتحّاد جماهیر شوروی از هم پاشیده و اکنون نمایندگان سوسیالیسم واقعاً موجود ، خونریزترین و بی رحم ترین رهبران جهانند . دیگر خبری از اتوپیای سیاسی نیست ، هر چند گویا شما هر روز در کمون پاریس شعار می دهید و هر شب به کاخ زمستانی هجوم می برید . آنچه ما را به ادامه بحث امیدوار می کرد ، کور سوی امیدی بود که لااقل دو طرف درک درستی از یکدیگر داشته باشند ، امّا دریغ که نه تنها " بیماری " تا مغز استخوان رفقا پیش رفته و " بیمار "نیز علاقه ای به بهبودی نشان نمی دهد ، بلکه " بیمار " موردنظر پروسه درمانی را نیز پس زده ، لگد پرانی هم می کند . بازگشت به سُنن اصیل استالینیستی را به رفقا تبریک می گوییم .
امّا سنت جدیدی که چندی است بر سنن پر افتخار برادران رفیق اضافه شده ، سنت " آدرس دادن " است . رفقا چه در وبلاگ هایشان و چه در " نشریات یک ورقه ایشان "، به خوبی نشان می دهند که نمونه های اشل شده نویسنگان ستون " خبر های ویژه " روزنامه کیهان هستند . رفقای انقلابی ! همخوابه های بنیادگرایی مذهبی ! مسئله اصلی امروز این است که " چه کسی ، چرا از استبداد دفاع می کند ؟!" (١)
فعّالان کارگری عزیز ! " عمله های بساط جور کن و تدارکاتچی های " (٢) استبداد ! انگاره " قدرتمند شدن چپ رادیکال " را که همواره تکرار می کردید و می کنید ، ما به حساب شوخ طبعی ذاتیتان می گذاشتیم ، غافل از اینکه چپ رادیکال در باشگاه های بدن سازی قدرتمند شده و آماده است که دندان لیبرال ها را در دهانشان خرد کند . رادیکال های انقلابی ! سمپات های دیر رسیده فدائیان ! در شماره اخیرتان از قول رفیق کبیرتان لنین ، آورده اید که : " این مردم روسیه نیستند که شکست خفّت بار [ از ژاپن ] را تحمّل کرده اند، بلکه نظام استبداد روسیه است که آن را تحمل می کتد. مردم روسیه از شکست نظامی استبداد سود بردند . تسلیم شدن تزاریسم به [در] پرت آرتور ، مقدمه تسلیم تزاریسم بر انقلاب است ." و به روشنی از آنچه دیگران را بدان متهم می کنید دفاع کردید . بی شرمی شما در آدرس هایی که به نهاد های اطلاعاتی ـ امنیتی می دهید ، بی حد و حصر است . رادیکال های عزیز ! میان کاری که شما انجام می دهید و همکاری با نهاد های اطلاعاتی سر سوزنی بیش فاصله نیست .
[١] مدیر مسئول نشریه انقلابی " به پیش " ! استالینیست تازه به دوران رسیده ! به راستی که نوبرانه درخت کمونیسم هستی ! هنوز پشت لبت سبز نشده کار اطلاعاتی را آغاز کرده ای . آفرین ! عمو فریبرز از حقوقی که از جمهوری اسلا می می گیرد ، به تو هم سهم می دهد .
کمونیست های رادیکال انقلابی ! ما شجاعت شما را مانند قدرت تئوریکتان بارها دیده ایم . شجاعت شما آنجا آشکار شد که پس از ویران کردن یادمان شهدا با دست های مبارکتان ، وقتی لشکر بسیجیان نزدیک جمع دانشجویان معترض می شد ، به صورت کاملأ انقلابی به طبقه سوم دانشکده حقوق رفتید تا به صورت کاملأ رادیکال درگیری احتمالی را تماشا کنید . آفرین بر شجاعتتان ! امّا از کمال تئوریکتان ؛ وقتی دیدید بحث کتبی جواب خواسته های رادیکالتان را نمی دهد ، فحاشی کردید و تهمت زدید . دشنام نامه های سوسیالیستی هم جواب نداد و شما به ناچار اوج " مایه " تان را به نمایش گذاردید و در یک حرکت تئوریک لنینیستی قصد داشتید یکی از مخالفانتان را " ارشاد ایدئولوژیک " البته به صورتی فیزیکی انجام دهید ! آفرین بر قدرت چپ رادیکال !
" مسافری که به انتظار و امیدش نشسته اید , از کجا که هم از نیمه راه , باز نگشته باشد؟ " (٣)
انقلابیون کارگری رادیکال ! برای دیگران هزینه آفرینی نکنید . میدان انقلاب نزدیک است . بفرمایید انقلاب کنید !
(۱) و(۲) : رجوع شود به شماره آبان ماه نشریه پیشرو (۳) : احمد شاملو
هوده ی هوده
شماره هشتم نشریه هوده اختصاص داشت به جمع بندی ناشران این نشریه در باب لیبرالیسم دانشگاهی واحیانا پیچیدن نسخه این نظام گفتاری از منظر نویسندگانش! در باب این جمعبندی ذکر نکات ذیل ضروری به نظر می رسد:١-طرح موضعی شنیداری وشفاهی وبه همان میزان غیر رسمی از پیمان عارف –لیبرال دانشگاهی- وئرجآن به صورتی سوتفاهم برانگیز در شمارههفت هوده ونهایتا چاپ جوابیه این فعال لیبرال به صورتی ناقص، محذوف وبعض همراه با اغلاط تایپی درشان نشریه بزرگواران نبود!
٢-محمد رضا هدایتی د نقدهای چند شماره ای اش به لیبرالها- به ویژه لیبرالهای عرفی گرا- هیچ گاه موضع گفتمانی خویش را مشخص نکرد! بیرون اپیستمه ایستادن و شیوه ای بن فکنانه در قبال کلیت "هستی معرفتی" اتخاذ کردن و به شیوه بودریار همه چیز را فراموش کردن و واژگان را در چرخه زمانی کوتاه، غایب کردن و به تعبید فرستادن و در همان لحظه به "حضور" خواستن نهایتاً "وضعیت نقد برای نقد" را رقم زده، نویسنده را آنگاه ک مدار کوتاه واژگان، فیوز منطق گفتار و انسجام درونی اش را پرانده است، شبیه آن بازیگر دهه هفتاد تلویزیون می کند که حدیث ظهور بیرونی اش بر بنیاد "مخالفم" بود! امکانهای نقادانه برخلاف امکانهای متذبدب پسا متجددانه، امکانهایی بنیاد مدار axiomatic و منطقی logic هستند. با واژگان سوسیالیسم به چالش لیبرالیسم رفتن و با مفاهیم لیبرال به جنگ لنینیسم خویش آراستن، نامی جز تذبدب و ارائه نوشتاری فاقد انسجام درونی non-consistent ندارد. از محمدرضای عزیز با آن سوابق و محفوظات نظرورزانه لیبرال انتظاری دیر می رود.
در شماره آخر جناب سمیعی فرموده اند " عاملان جنبشهای اجتماعی که حضور لیبرالها را پذیرفته اند و ..." برادر رفیق عزیز، جریان لیبرال اکنون در جهان و به ویژه در ایران بسیار مسلط تر و تثبیت شده تر از آن است که به مثابه یک گفتار حاشیه ای پذیرفته بشود یا نشود! شما در زمینه و زمانه ای لیبرال، گذر عمرخویش بر جوی خونین لنین و پلپوت و فیدل چاوز و ... به نظاره بنشسته و امید تباه بر غلبه جزایر غیر لیبرال بر اقیانوس لیبرالیسم جهان شمول بسته اید تا برای آتشین مزاجی های رفیق هوگو و رفیق محمود هورا بکشید. شاید هم نعره های مستانه پس از صرف کنیاک رفیق کره ای تان پس از تضارب قدری بم هسته ای و موشک قاره پیما و استماع کلی خبر مشعوف کننده از میزان وحشت آفرینی اش در افکار عمومی جهانی را بیشتر بپسندید! چنین مغرورانه از "پذیرش حضور" لیبرالیسم سخن می گویید که گویی چونان کهفیان اکنون از خواب ٤٠، ٥٠ ساله برخاسته اید و گمان می برید که هنوز لنینیسم هویت مسلط و مستقر بر روشنفکری و سیاست نقادانه برخلاف امکانهای متذبدب پسا متجددانه، امکانهایی بنیاد مدار axiomatic و منطقی logic هستند. با واژگان سوسیالیسم به چالش لیبرالیسم رفتن و با مفاهیم لیبرال به جنگ لنینیسم خویش آراستن، نامی جز تذبدب و ارائه نوشتاری فاقد انسجام درونی non-consistent ندارد. از محمدرضای عزیز با آن سوابق و محفوظات نظرورزانه لیبرال انتظاری دیر می رود. ٣-در شماره آخر جناب سمیعی فرموده اند " عاملان جنبشهای اجتماعی که حضور لیبرالها را پذیرفته اند و ..." برادر رفیق عزیز، جریان لیبرال اکنون در جهان و به ویژه در ایران بسیار مسلط تر و تثبیت شده تر از آن است که به مثابه یک گفتار حاشیه ای پذیرفته بشود یا نشود! شما در زمینه و زمانه ای لیبرال، گذر عمر خویش بر جوی خونین لنین و پلپوت و فیدل چاوز و ... به نظاره بنشسته و امید تباه بر غلبه جزایر غیر لیبرال بر اقیانوس لیبرالیسم جهان شمول بسته اید تا برای آتشین مزاجی های رفیق هوگو و رفیق محمود هورا بکشید. شاید هم نعره های مستانه پس از صرف کنیاک رفیق کره ای تان پس از تضارب قدری بم هسته ای و موشک قاره پیما و استماع کلی خبر مشعوف کننده از میزان وحشت آفرینی اش در افکار عمومی جهانی را بیشتر بپسندید! چنین مغرورانه از "پذیرش حضور" لیبرالیسم سخن می گویید که گویی چونان کهفیان اکنون از خواب ٤٠، ٥٠ ساله برخاسته اید و گمان می برید که هنوز لنینیسم هویت مسلط و مستقر بر روشنفکری و سیاست نقادانه این وادی است و لیبرالیسم نیاز به اثبات خویش و پذیرش حضور توسط "مسلطین" دارد! نه برادر خواب زده! اکنون نه لنینیسم که لیبرالیسم، اپیستمه آفرین جهان دانایی ایرانیان است و چارچوب ساز و مفهوم آفرین و نه لیبرالیسم، که میراث خونین تان، متوحش و خشن تان نیاز به اثبات و "پذیرش" دارد. به معانی واژگان در کاربردش دقت کنید. شما در م.قعیتی نیستید که از "پذیرش حضور" حاضرترین جریان آگاهی سیاسی- اجتماعی ایرانی سخن بگویید. به جای آن قدری به پذیراندن خویش در جامه ای نو در جامعه ایرانی باندیشید. سوگند تکان نخوردن از آن جا که پدربزرگهای نسبی و سببی تان در آن جا ایستاده بودند، هنری ماجور نیست. نامش جهل است از نوع مرکب اش! ادعاهایی کلی در امکان نقد تئوریک لیبرالیسم و نمایاندن ناسازگاری های درونی اش و نشان دادن نقاط کور نظریات لیبرالی و .. کرده اید. آقا، چرا چنین شتابان؟ اگر چنین توانمندی نظرورزانه ای دارید، بستانید و ساز آرایید! چرا تاکنون جز "شعار" – از آن جنسی که فقط به درد تظاهرات میلیشیا در خیابان می خورد- چیز دیگری از شما ندیده ایم. "فقر" تان – بدان معنا که محمدرضا آن را به کار برده است- را زیر نقاب گنده گویی پنهان نسازید. هم توان نظری تان را می شناسیم و هم شناختتان را از لیبرالیسم و هم میزان آشنایی و امکان دفاع نظری از آن منزل گاه که در آن سکونت گزیده اید را! از ابعاد ضدانسانی لیبرالیسم گزافه رانده اید! لیبرالیسم برادر جاهل من، انسانی ترین برساخته بشری است! قدری کتاب بخوانید. اصلاً نیاز نیست خود را به زخمت انداخته، کتابهایی که توان اخذ تصوری از آن ندارید را برای شروع انتخاب کنید. دنیای سوفی هم خوب است. می توانید تصوری از لیبرالیسم برایتان ایجاد کند. لیبرالیسم را متهم به اکونومیسم کرده اید و خوشبختانه ذکر هم کرده اید که اکونومیسم متعلق به مارکسیسم ( البته به زعم شما گرایشات منسوخ آن) است! اینجا هم حقارتهای نظری خویش را عریان ساخته اید. اکونومیسم به مثابه یک مفهوم مارکسی از انقیاد آدمی و اراده نماختار سوژه در برابر "اقتصاد" و صورت تولید سخن گفته، آدمی را در بند و اسیر اکونومی می پندارد. حال آن که اندیشه اقتصادی لیبرال مبتنی بر مفهوم بازار، زاویه فتح بحث اش را از خود بسندگی و رهایی آدمی و اراده مختار سوژه در سامان جهان پیرامونی اش می آغتزد و می انگارد که انسان به مثابه موجودی عقلانی و بالغ به صورتی خود بنیاد و فارغ از دخالت دولت می تواند در گفتگو و تعامل رقابتی با خویش، بهترین صورت نظم و عادلانه ترین رویت طرح افکانه خود را بروز دهد. اکونومیسم یعنی انقیاد سوژه در اکونومی و تحولات آن که هسته سفت اندیشه کارل مارکس در باب انسان را می سازد. این با فرض بازار که بر بنیاد رهایی سوژه و نظم عادلانه خودجوش
و فارغ از اعمال اراده دولت ایستاده، وضعیت مبتنی بر قرارداد به مثابه ضامن آزادی را شرط تحقق آن می داند، چه نسبتی دارد؟! این بحثی است دراز دامن که چون ریشه در کژتابیدگی ها، از غلتیدن در اعماق و صورت تخصصی آن خودداری می کنیم. انکشاف احیانا شبانه خود از هیستری ضد چپ لیبرالهای ایرانی را نیز بهره دیگر مخاطب از مرقومه تان ساخته اید. عزیز، چنان که خود در نقض سخنتان نیز از تقدم تاریخی لیبرالیسم بر مارکسیسم سخن گفته اید، لیبرالیسم نه از دل نقادی مارکسیسم بلکه از دل نقادی کلیسا و مذهب از سویی و دولت مطلقه از دیگر سوی بیرون آمده و اتفاقا کاملا بر عکس سوسیالیسم بود که بر مدار غیریت سازی مفهومی و بن فکنی لیبرالیسم شکل گرفت. در ایران نیز لیبرالیسم حائز تقدم تاریخی و ماهوی بر سوسیالیسم بوده است. هنگام که هنوز مطاع سوسیالیسم بر خشابهای اسلحه های بلانکیستهای SR قفقازی به ایران حمل نشده بود، لیبرالیسم ایرانی در دربار ناصری اصلاحات لیبرال و تجدد خواهانه خویش پیش می برد و عصر طلایی روشنفکری ایرانی را رقم می زد تا همه میراث درخشان خویش را در انقلاب مشروطه خواهانه خود به یادگار بگذارند. تقدم تاریخی لیبرالیسم ایرانی بر کسی پوشیده نیست. تقدم ماهوی اش نیز با توجهی مختصر به مولفه های سازنده وضع موجود ایران – مذهب گرایی و دولت گرایی – و طرح پرسش از چیستی گفتاری امکان نقادانه وضع موجود به راحتی قابل فهم است! کجای فهم دیالکتیکی تان از تاریخ "تز"، "آنتی تز" را مورد نقد و غیریت سازی قرار می دهد تا چه رسد به این که هیستری ضدیت با آن را نیز داشته باشد. بزرگوار، بسش از قدری دچار خود بزرگ بینی شده اید. لیبرالها وقت و انرژی خود را وقف کارهایی بس بزرگتر از دیدن و توجه به شما می کنند و باید بکنند! آیا واقعا فکر می کنید "میلیشیا"تان برای لیبرالها جز در مواقع خستگی و تفرج به قصد رفع اش، آن هم از سر مزاح و خندیدن به بلاهتهای موزه ای تعدادی ذهن منجمد در تاریخ – که حتی اگر گوشتهای منجمد آلوده اسکله های غیر قانونی پوتین پوشان نیز انجماد زدایی تواند شد، رفع جمود از ذهن های رخوت زده میلیشیا هرگز... – ارزش توجه و دیده شدن دیگری نیز دارد؟! خود فرموده اید اجالتا به لطف فروپاشی امپراطوری سوسیالیستی همسایه مان، هیچ خطر سرخی نه ایران که هیچ نقطه دیگر جهان را هم تهدید نمی کند. آینده جهان ایرانی نیز ورود به دنیای لیبرال دموکراسی را بیش از هر چیز دیگر نوید می دهد. شما نیز چیزی جز صورتی کاریکاتوریزه و کمیک از همه آن میراث دهشتناک دهه ٤٠ و ٥٠ جنبش مسلحانه نیستید. میراثی که در نسخه اصیل تاریخی اش، خود صورتی کاریکاتوریزه از جنبشهای مسلحانه و وحشت آفرینانه امریکای لاتین و تداوم سرخش در قاره سیاه و یا چین و حتی الجزایر بود.خوب، آیا به گمانت جنبش کاریکاتورها، توان جلب چیزی بیش از تمسخر و اساسا امکان جدی گرفتن شدن تا چه رسد به هیستری داشتن در قبال اش را دارد؟!جهان بازار، جهان رقابت و عرصه فرصتها و مزیت هاست. پیشنهاد می کنم مزیت کارتونی تان را از دست نداده، با ارسال تصاویر میلیشیا به کمپانی والت دیزنی شهرت تام وجری را ربوده در راه آمال کارگران سندیکای اتوبوسرانی تهران و حومه از آن بهره گیرید!در صورت یوتوپیک لیبرال دموکراسی نیز انگشت اتهام نشان رفته اید. رفیق صغیر، کدام لیبرال، در کدام تاریخ یا جغرافیا، برای لیبرال دموکراسی صورتی یوتوپیک قائل گشته است؟ نقد یوتوپیا که اتفاقا در برابر یوتوپیا پنداری کنشگران پیراهن سرخ و پیراهن مشکی همواره نقدی عمیقا لیبرال و رهای بخش بوده، خواب سرکوبگرانی را که به نام نامی یوتوپیای پرولتاریا، طوق بردگی بر گردن "فرد"ها می انداختند را آشفته است!رفیق صغیر،لیبرالیسم نه از خیر و بهشت و یوتوپیا و به حداکثر رساندن آن که از شر و جهنم و به حداقل رساندن آن شورع می کند. نه وعده بهشت و راه حلهای نهایی، ازلی و ابدی و دست یافتن به جان حقیقت و تاریخ را می دهد و نه وعده "خیر مطلق". لیبرالیسم وعده ستاندن سوزناکی جهنم بنا شده بر رنج و هرمان آدمی را می دهد. چنین فهمهایی از هستی و انسان، نه یوتوپیک که ضد یوتوپیک است! مرثیه ای بر آخرین آرمانشهر را هم پانزده سالی است که سر داده ایم. خرده آرمانشهرها هم که ...! آری از وضعیت متواضعانه، فروتنانه و حداقل گرایانه لیبرالی است که گامهایی آدمی به بهشت نزدیک می گردد. نه از تکبر و نخوت ایدلوژیک! آن هم از نوع استالینیستی اش! در جای دیگری از "تضاد" صحبت کرده اید. رفیق صغیر، جامعه شناسی لیبرال اساساٴ جامعه شناسی همبستگی است و نه جامعه شناسی تضاد. آن چه ما در این جامعه شناسی داریم شکاف است نه تضاد که بر پتیه آن پیکارهای طبقاتی استوار گردد. شکاف بنیادین جامعه مان را نیز نه در وضعیتی تک ذهنی و تک معنایی و ایدلوژیک- چونان میلیشیا که از آلمان هم که لازم باشد طبقه کارگر صنعتی خودآگاه را باید اختراع کند تا ایدلوژی تضادش صواب آید! بل در فهمی پیچیده و چندگانه می فهمیم. شکاف بنیادین ما، شکافی متقاطع و پیچیده است که در آن شکاف طبقه متوسط – بورژوازی نفتی، شکاف قومی، شکاف دموکراسی – آمریت، شکاف جنسیتی و ... بر روی هم به شکلی تقاطعی انباشت گشته اند! حال تضاد تک ذهنی طبقاتی خویش را نیز بنگرید و توان آن در توضیح پدیدارهای جهان اجتماعی ایران را ارزیابی کنید.حیات اجتماعی – فرهنگی شان را درآن روز می شمارند! طبیعتا جهان گفتگویی روستایی – کارگری مورد تصور ایشان نه واجد مولفه های آکادمیک می باشد و نه پذیرای هیچ یک از معانی عمیق علمی، نظرورزانه و ژرفامند معرفتی! اینجاست که نخبه گرایی لیبرالی و آکادمی گرایی روشنفکرانه شان در برابر پوپولیسم فرهنگی، لمپنیسم سیاسی و سطحی گرایی معرفتی میلیشیا رنگ می بازد تا دلبری جنسیت و فانتزیسم مرکزنشین سوسیالیست(!) به دلربایی معرفتی و آکادمیستی مقابل نشیند
طنز سیاسی ......................................................واژه شناسی اعترافات رامین جهانبگلو................................ابراهیم نبوی
طبیعی است که هر ایرانی شریفی که در طول زندگی اش چند کتاب خوانده و مدتی در مورد تمدن و زندگی انسانی صحبت کرده وچند کتابی هم نوشته باشد، مدتی را به زندان برود، و وقتی هم به زندان می رود طبیعی است که اعتراف کند و یک چیزهایی بگوید که قبل از او هم بقیه معترفین همان چیزها را گفته و بعد از او هم معترفین بعدی همین چیزها را خواهند گفت. لذا برای عبرت حضار و روشن شدن برخی نکاتی که در مصاحبه تلویزیونی یا مطبوعاتی اعتراف کنندگان منعکس می شود، یک واژه شناسی لازم است تا بفهمیم وقتی اعتراف کننده یک جمله ای را می گوید، منظورش واقعا چیست؟ در همین راستا و با عنایت به مصاحبه آقای رامین جهانبگو، فیلسوف سابق و جاسوس فعلی و محقق بعدی باخبرگزاری ایسنا برخی واژه ها و عبارات مربوط به اعتراف و معانی آنها را می نویسیم.
(جمله: به این دلیل با ایسنا مصاحبه می کنم که قبلا ديده بودم در مطالبي كه منتشر ميكرديد صادقانه عمل ميكرديد. معنی: من به آنها گفتم که حاضر نیستم با کیهان مصاحبه کنم، اما آنها گفتند پس برو با ایسنا مصاحبه کن، همین حالا که آزاد شدی برو مصاحبه کن بعد برو خانه، ما هماهنگ کردیم، زود باش.)
(جمله: اصولا شخصيتي مثل اكبر گنجي يك جور آدمي است، آدمي مثل من هم آدم ديگري است. محسن كديور هم ممكن است آدم ديگري باشد. من هيچ وقت آدم سياسي نبودم. معنی: بازجو گفت شما باید یک چیزی علیه گنجی و کدیور و از این جور آدمها بگویی یا حداقل بگویی با آنها فرق داری، مفهوم شد؟)
(جمله: البته هيچ برخورد خشني نكردند...و به من هيچ فشار جسمي و روحي وارد نشد و از همان ابتدا بازجوييها مودبانه بود.
معنی: سه چهارماهی در انفرادی بودم و داشتم از یاس و ناامیدی دیوانه می شدم).
(جمله: من نه راهزن هستم، نه تبهكار و نه قاچاقچي؛ اما حدس ميزدم كه به دليل ارتباطم با خارجيها است چون كنفرانس زياد ميرفتم.
معنی: هر چی بازجویی کردند دیدند هیچ چیزی نمی توانند به من بچسبانند، به همین دلیل گفتند چون به کنفرانس های خارجی می رفتی بنابراین جاسوس هستی، آخر جان مادرتان این هم شد حرف؟).
(جمله: اتهامي كه به بنده تفهيم شد اقدام عليه امنيت ملي و ارتباط با بيگانگان است. اتهام جاسوسي به بنده تفهيم نشده است.
معنی: همه حرف هایی که کیهان و مرتضوی راجع به اتهام جاسوسی من گفتند کشک بود، حتی این را به عنوان اتهام هم به من تفهیم نکردند.)
(جمله: در تمام طول مدت در زندان از نظر جسمي وضعيت خوبي داشتم و حتي دارويي نيز مصرف نميكردم.
معنی: در تمام طول مدت در زندان از نظر روحی وضعیت بدی داشتم و کسی هم به داد من نمی رسید، فقط دائم یکی می آمد می گفت من دکترم شکمت درد نمی کند؟ سرت درد نمی کند؟ لوزالمعده ات درد نمی کند؟)
(جمله: طبيعتا تجربه سخت و تلخي است؛ اما صادقانه عنوان ميكنم كه تحت هيچ فشار روحي و جسمي نبودم.معنی: بازجو یک هفته دائم و پشت سر هم تاکید کرد که وقتی مصاحبه کردی چند بار تاکید کن که تحت فشار روحی نبودم. فهمیدی؟ وگرنه همون بلایی که توی دو ماه اول سرت آوردیم باز هم می آریم!)
(جمله: من اعلام کردم که وکیل نمی خواهم و فكر كردم اگر خودم كار را دنبال كنم بهتر است. معنی: بازجو گفت اگر وکیل بگیری، بخصوص از این وکیل هایی مثل شیرین عبادی پدرت را درمی آوریم وکاری می کنیم که وقتی موهات مثل دندانت سفید شد، آزاد بشوی، مو هم که نداری رامین!)
(جمله: در حال حاضر حال و اوضاعم خوب است. معنی: اگر بدانید تا یک هفته قبل چه حال خرابی داشتم.)
(جمله: علت اینکه وزنم کم شده به خاطر اين است كه تجربهي زندان نداشتم. غذايم عوض شده بود و همچنيني به اين دليل كه دور از خانواده بودم. البته وضع غذا خوب بود .معنی: حالا من که نمی گویم چه بلایی سرم آمده، ولی وزن که بیخودی کم نمی شود؟ خودتان ببینید با من در مدت انفرادی چکار کردند که این قدر وزن کم کردم.)
(جمله: علت دستگيري من با فروپاشي نرم يا از درون ارتباط پيدا ميكرد .
معنی: بعد از چهار ماه هر چه تحقیق کردند دیدند هیچ دلیلی برای دستگیری من نیست و چون دیدند من آدم نرمی هستم گفتند باید اعتراف کنی که قصد فروپاشی از درون داشتی، گفتم بابا نداشتم، گفتند یا اعتراف می کنی یا می مونی زندان، گفتم باشه، ولی کسی باور نمی کنه.)
(جمله: من ديگر در زمينهاي كه تحقيق ميكردم كار نخواهم كرد، نه به خاطر اينكه چون زندان رفتم اين احساس را ميكنم. فكر ميكنم از آن كاري هميشه دوست داشتم بكنم،انحراف و لغزشي صورت گرفته است. معنی: آقا ولم کنید بگذارید بروم، می خواهید فلسفه هم نخوانم چشم می روم مردم شناسی می خوانم). (جمله: انگيزه انجام اين كار از طرف من شايد به دليل جاهطلبي روشنفكري بود، و يا اينكه روشنفكري بايد جهاني باشد. من دلم ميخواست جهاني باشم .
معنی: بازجو گفت ببین آقا رامین! باید خودت به خودت اتهامات اخلاقی بزنی و بگی آدم جاه طلب و خودخواهی بودی، وگرنه ما اعلام می کنیم که جاسوس بودی. ) ((نتیجه گیری فلسفی اخلاقی: من اعتراف می کنم، پس من می توانم باشم!))
لیبرالیسم؛ نوشتار درواژگان
اگر قرار باشد از سرشت گفتاری "تجدد" سخن به میان آوریم، این سرشت را می توان در یک "واژه اعظم" و "مفهوم نهایی" به نام "آزادی" جلوه گر ساخت! آزادی که خود بر دوش دو واژه دیگر تجدد، برابری و برادری به مثابه جهان شمولیت، شاکله اومانیسم را به عنوان "اسکلت بندی" آگاهی متجددانه سامان می دهد.در نظام معنایی تجدد لیبرال، زمانی که از آزادی سخن گفته می شود، فی الواقع مراد دو سنخ آزادی است. دو سنخی که بسیاری از نظریه پردازان لیبرال و به ویژه آیزاما برلین از آن تحت عنوان آزادی سلبی ( آزادی از) و آزادی ایجابی ( آزادی به) یاد می کنند، که منظور از آنها عبارت است از "از بین رفتن تمامی عوامل و مناسباتی که سوژه را تحت انقیاد گرفته، اراده ی دیگری را بر آن تحمیل ساخته، صدور فعلی از سوژه را موجب می گردد که مطلوب سوژه نیست" و "از بین رفتن تمامی عوامل و مناسباتی که سوژه را تحت انقیاد گرفته، مانع از تسری اراده سوژه بر دیگری گردیده، موجبات ممانعت از صدور فعل مطلوب سوژه را از سوی وی، فراهم می آورد." لیبرالیسم به عنوان یک هویت عمیقاً انتقادی، بر بستر آزادی سلبی و نقادی به مثابه سلبیت ( مترجم رساله برلین نیز از برابری نهاده سلبیت بهره گرفته است ) قرار داشته، با نقد انقیاد و نهادهای انقیادساز، پروژه تجدد و خود ارجاعی و خود بنیادی سوژه مدرن را پیش رانده است! هگل در درسهای فلسفه تاریخ که وضعیت متجددانه را به مثابه غایت اصلی روح تاریخی می انگارد، برای تجدد چهار منزل آگاهی ارائه می کند. چهار گاه آگاهی که هر یک با جنبش بیرون از ایده و تحقق تاریخی نیز همراه بوده است. رنسانس به مثابه امکان نقد خویشتن سوژه مدرن! اصلاح دین به مثابه نقد مذهب و نهاد کلیسا توسط سوژه مدرن. انقلاب کبیر به عنوان کریتیک دولت و نهایتاً انقلاب صنعتی به مثابه سلب طبیعت و آزادی از انقیاد طبیعت و سلطه بر آن توسط سوژه ابژه ساز و تسلط گرای تجدد!فرد و فردگرایی متجددانه: اگر نگوییم مهم ترین، حداقل یکی از برجسته ترین واژگان ادبیات تجدد، مفهوم فرد و فردگرایی تجدد است، که اساساً موجب گردیده بسیاری از جامعه شناسان ( از جمله تونیس، دورکیم، پارسونز و رابرت مرتن و حتی وبر ) در سخن جامعه شناسی تجدد و تقسیم جامعه شناختی- تاریخی خویش، یا آشکارا مولفه "فرد" و جایگاه آن در اندیشه تجدد را معیار قرار دهند و یا این که در پس پرده مفهوم سازی برای تجدد، نظری پر رنگ به "فردیت" داشته باشند. چه گزن شافت تونیس آشکارا، از وضعیت فردگرایانه سخن می گوید، دورکیم، از توده زدایی و شکل دهی و فی الواقع فرد مدار کردن نظام مکانیکی برای رسیدن به نظم ارگانیک و تقسیم کار بر محور سوژه های منفرد، سخن می راند و ...مراد از فردگرایی در یک تعریف اولیه و نادقیق، صورتی از نظریه اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و تاریخی است که آدمی را نه به مثابه یک "کل واحد" و بی شکل ( فی المثل چونان مارکسیست ها که آدمی را یک کل بی شکل مستور در طبقه می دانند و یا فاشیست ها که آدمی را یک کل بی شکل مستور در دولت – در گونه ایتالیایی اش- و یا ملت و نژاد- در گونه آلمانی- ژاپنی اش- می پندارند ) بل به عنوان یک کل ناواحد و متشکل از جمع جبری فردهای بشری تعریف کرده، از هر گونه اصالت انگاری "جمع" و هویت
جمعی به جهت مستحیل ساختن فرد در آن، می پرهیزد. در نظام دانایی اش نیز فهمی از حقیقت جای دارد که سطح تحلیل در شناخت جامعه و سیاست و تاریخ و ادبیات و حقوق و ... نیز در آن "فرد" است. فرد "محقق" است و فی حد ذاته، واجد حق. قانون نیز بر حق متکثر استوار است. حق متکثر نیر به جهت آن که به "حقوق متداخل" تبدیل نشود، قانون را به خدمت می گیرد و با پاسداشت آن فرد، آزادی فرد و حقوق آن و نتیجتاً آزادی و نیز امنیت و بقای جامعه را تضمین می کند. از همین جاست که برای نخستین بار در نظریه اجتماعی لیبرال، تقسیم حوزه خصوصی ( حوزه مواجهه سوژه با حیث التفاتی فردی خویش ) و حوزه عمومی ( عرصه مواجهه سوژه با حیث التفاتی دیگری اعظم ) شکل می گیرد. تقسیمی که علاوه بر سیاست و اقتصاد به ویژه در حقوق، تاثیر شگرف اسباب و لوازم منطقی آن قابل رصد می نماید!بازار: بازار تجلی گاه اندیشه اقتصاد آزاد [ از دولت و مداخله آن ] و بلوغ کنش اقتصادی سوژه تجدد برای سامان درونی اقتصاد و معیشت است! بازار حوزه ای است عمومی که در آن "فرد" ها بیرون از انقیاد دولت و هر گونه عامل کنترل بیرون از خواست دوسویه و قرارداد و نهایتاً هم فهمی گفتگویی و لوازم منطقی اش، به تبادل می سازند. ولی نه تبادل گفتار ( در فهم ناب تر از حوزه عمومی، تبادل گفتار و گفتگو غایت آن است ) بلکه تبادل کالا، کار، سرمایه و ...آن چه در این میان واجد اهمیت نهایی است، نقد و بیرون راندن دولت از حوزه اقتصادی و خوش بینی عمیق لیبرال نسبت به انسان، فرد انسانی و کنش آن است، بی آن که دولت به عنوان ساز و کار سرکوب اراده بیشری امکان و اجازه ورود تخریب گرانه به عرصه اقتصاد – خارج از مکانیسم درآمد – مالیات – را داشته باشد. چنان که آمد گونه بنیادین آزادی بشری، در آزادی از انقیاد طبیعت و انقلاب صنعتی به مثابه توسعه رقم می خورد. توسعه که خود حاصل "کار" انسان بر روی طبیعت و تغییر محیط خام و طبیعی پیرامونی انسان است! از آن جا که "کار" نه تنها در دیالکتیک انسان – طبیعت، بلکه در دیالکتیک توامان انسان – طبیعت، انسان – انسان رقم می خورد، مولفه دیگری در دیالکتیک دوم خودنمایی می کند که حاصل "کار انباشته شده" آدمی، در ارتباط با دیگری است. آن چه که از آن به "سرمایه" تعبیر می شود. توسعه برآمد دیالکتیک کار – سرمایه بوده، کار افزوده، سرمایه انباشته را موجد می گردد!نظم: در گفتارلیبرالیسم، نظم به بقای توامان جامعه و حقوق عمومی و نیز فرد و آزادی هایش در چارچوب حقوق خصوصی، تعبیر می شود، که خود بر دو روایت هابزی و لاکی از لیبرالیسم متکی است. روایت هابزی، در فهمی بدبینانه نسبت به فرد، فرد را متداخل پنداشته، از جنگ منافع فردها و نتیجتاً "بر نظمی نخستین" و ما قبل قرارداد دم می زند. بی نظمی که با "قرارداد اجتماعی" پایان یافته، به اختمام جنگ فردها انجامیده، نظم ثانویه را جایگزین خویش می کند.و البته روایت جان لاک از انسان و فرد، در فهمی لیبرال تر و خویش بینانه تر که فرد را نه متداخل و درهم بلکه متکثر و با هم انگاشته، از نظم ذاتی و خودجوشِ نخستین سخن می آراید. فهمی از انسان که بر خود بسندگی عقلانیت سوژه استوار بوده، صلح و همکاری و آفرینش نظم انسانی به شکل اصیل و اولیه توسط انسان خود بنیاد زاویه ورودش در سامان گفتار لیبرال را صورت بندی می نماید. آن جا که کانت در رساله روشنگری اش، در بهره گیری هر چند ابتدایی و خام از روش پدیدارشناسی – روشی که دهه ای دیگر توسط هگل به اوج درخشش خویش می رسد – تاریخ را به سه گونه نظم تقسیم می کند. نظم بی نظمی، نظم برون زا و نظم درون زا و خودبنیاد!"قانون" نیز سامان نهادی نظم انسانی و چنان که گفته شد حافظ توامان آزادی و بقا ( امنیت ) است.سکولاریسم: الهیات لیبرال، به ویژه در لیبرالیسم جزیره ای بر مفهوم سکولاریسم تکیه می کند. مفهومی که ما بین مفاهیم لائیسم و آتیئسم قاره ای و تئوکراسی قرون وسطی قرار داشته از منبع نظری تفکیک حوزه خصوصی – حوزه عمومی بهره می برد.
سکولاریسم نه از مرگ و یا قتل امر قدسی در جهان جدید ( علی رغم الهیات ضد الهیات مارکسیستی که با اتخاذ موضعی آتئیستی، از ستیز با امر قدسی و دشمنی با آن سخن می گوید ) بلکه از استقرار آن در معنویت گرایی حوزه خصوصی، از "خدای" – زاویه، گوشه و خلوت در برابر خدای سرکوبگر کلیسای قرون وسطی و خدای دولت و سیاست دم می زند
